اندوه سارا

نقطه، سر خط آب ،بابا، نا ندارد
از بس که دستش پینه بسته نا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین آن ها
بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!
اما کسی در فکر بابا نیست، سارا!
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمیداند دلیلش چیست سارا
بابا برایم قصه می گویی دوباره
از آسمان از ابر از باران، ستاره
از عشق می گویم برایت خوب سارا
از مردهای عاشقی که تکه پاره ...
سارا کجایی دیکته ..._ خانم پدر رفت
از پیش ما دیروز تنها، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد
نقطه، سرخط، عاقبت _ بابا _ سفر رفت
( الهام فرامرزی نیا )
آخر نوشت :
سارا هر وقت که دلش می گیرد، شعر می نویسد ...
اما این روزها تمام شعرهایش بوی گاز خردل سرفه های بابا را گرفته است !!
این پست یشکش به سارا و تمام بی قراری هایش ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۰۹ ساعت 16:38 توسط ...
|