38 = 2 - 40
این روزها حس و حالم کمی غریب است یا شاید هم عجیب ...
دلم باران می خواهد
از این باران ها که شُرشُر صدا بدهند !
شُرشُر صدا بدهند
و
من زیرشان تا می توانم بغض هایم را تازه کنم !
دلم !
دلم یک شش گوشه می خواهد.
همانجا که میعادگاه مجنون هاست !
همانجا که لیلی با مجنون هم قافیه می شود !
همانجا که تا بغضت گرفت، می خوانی :
" ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...."
آن وقت ذکر " کاشف الکرب " های نصفه نیمه ات جلوی چشمانت می آیند
و
برای سیرابی چشمانت
آب می خواهی از سقای خوش قد و بالای حسین ...
این طور موقع ها که مجنون بازی هایت را کم می آوری،
دستان خالی ات را
جلوی آقا زاده بنی هاشم
با افتخار دراز می کنی و می گویی :
آقا ببخشید، می شود یک کمی آ ...
آب را نمی گویی !
فقط می گذاری
دستان خالی ات را ببیند
تا
خودش هرچه صلاح دانست توی دستانت جا بدهد !
دستانت را بیش تر از قبل دراز می کنی
و
اینبار اینگونه خطابش می کنی :
عمو عباس رقیه ، می شود فقط کمی ...
و
او نگاهش را می پاشد روی دستانت و تو مجنون می شوی !
مجنون تر !!
انقدر که وقتی قیس بنی عامر می پرسدت :
که چگونه مجنون تر شدی ؟!!
تو
میان کهکشان راه شیری ،
شاید روی آخرین ستاره اش ،
نشانی علقمه و فرات را می کشی و سقایی که دست ندارد !
و
قیس حیران می ماند
که مگر بی دست، می توان کسی را مجنون تر کرد ؟!!
شاعر نوشت :
ساقی سلام خرد و خرابیم... جرعه ای
ساقی سلام تشنه ء آبیم... جرعه ای
ساقی سلام بر تو و بر چشم مست تو
ساقی سلام بر تو و بر هر دو دست تو
ساقی سلام سرمه به چشم عطش بزن
ساقی سلام خنده به خشم عطش بزن
دستت اگر فتاد ولی جان گرفته ای
مشکی پر از فرات به دندان گرفته ای
آبی اگر نبود فدای سرت، سوار
آبی اگر نبود برایم عطش بیار

