بابا جون !

 

لا...لا...گل پونه ...

نه ! خوابم نمی برد.خیلی وقت است که چشم های بابا ندیده ام روی هم نمی رود !

بچه که بودم وقتی خوابم نمی برد عزیز جون می گفت : ستاره ها را بشمار ! و من  به جای ستاره ها

روزهای نبودنت را می شمرم !!

راستی بابا، یازده سال نبودنت یعنی چند روز ؟؟!

مادر که می گوید: یک قرن ...!!

بابا یازده سال است که هر وقت می گویند: نام پدر ؟ صدای سوختن دلم را می شنوم ...

بابا مادر هنوز فکر می کند که تو می آیی ...

هر سال من را می فرستد فکه دنبال تو بگردم و خودش خانه را آماده می کند برای آمدنت ...

بابا مادر برای روز تولدم شمع یازده سالگی خرید !

شمع یازده سالگی خرید و من یازده سال بی بابایی ام را فوت کردم !!!

بابا من دلم  تو را می خواهد ... باورت میشود هنوزم که هنوز است، موهایم را نبافته ام !

عزیز جون می گفت: همیشه بابا موهایت را می بافت و حالا که چند تار موی سپیدم را می بیند،

بغضش می گیرد و می گوید : ننه جان اگر بابا ببیند غصه می خورد !!

من هم میان گریه هایم می خندم و می گویم: عزیز جان بگذار غصه بخورد... چقدر نامرد است این

داماد تو ...!!

مرد حسابی نمی خواهی سری به خانه بزنی ؟؟

 

مادر می گوید: بابا بوی بهار نارنج می داد ؟؟!!

دیشب که آمدی به خوابم ...

دیشب که آمدی و سرم را گذاشتی روی شانه های مردانه ات تا گریه کنم، موهایم بوی بهار نارنج

گرفته بود ...

صبح که شد، مادر گفت که می آیی ...

اما میدانم که نمی آیی ..!

بچه های گردان حنظه را پیدا کردی بابا ؟؟!!

پس چرا کسی پیدا نمی شود که تو را برای من پیدا کند ؟!!

 

 

بی بابا نوشت: خدا جان می شود یک کمی بابا برایم بفرستی ؟؟!!

 

آقا نمی آیی ؟!

 

در دفترم هزار معما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام

خورشید پشت کوه! ببین دفتر مرا
امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به امید کمی نفس
این نامه را برای مسیحا نوشته ام

اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس
اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمریست روی تخته سیاه نگاه من
تصمیم...نه! که غیبت کبری نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته ای و من
از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگیر و بیا! من در این غزل
خود را برای روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!
من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام

زنگ کلاس ... بغض تو... موضوع انتظار
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خیس زندگیم
خطم بدست و باز شما را نوشته ام

سرتاسر حروف الفبات عشق بود
آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

 

 

 

از آن همه خیر و نیکی ات حرف بزن !

از صندلی شریکی ات حرف بزن !

خاموش نشو، نشانه هایت کم نیست

با پای پلاستیکی ات حرف بزن !

 

 

با اشک نوشت :

از همان اول قرار بود این پست هم مثل آب و هوای همیشه ابری دلم طولانی تر شود اما نشد ...!!

تمام دلتنگی هایم را ، بغض های فرو خورده ی احساسم را ، اصلا همه ی قافیه ی غزل هایی که

قرار است روزی سروده شوند، خلاصه می کنم در این چند کلمه که :

 

فرار به دیدار حضرت ماه می روم ...!!

 

این بار به یقین رسیدم که :

                                            بابای ماست خامنه ای ...!! 

 

بعد از دیدار نوشت :

سه شنبه ۱۴/۴/۱۳۹۰

شکر

که حسرت به دل دیدار ماه نماندیم !