سلام بر بابای خوب و مهربانم !
نمی دانم این چندمین نامه ای است که برایت مینویسم، اما خوب میدانم که با اولین نامه کلاس اول
ابتدائی ام خیلی فرق کرده است. آن موقع هفت ساله بودم اما حالا ...
راستی بابای خوبم روزت مبارک .
امسال هم روز پدر را بی روی ماهت جشن میگیریم .
البته خیالی نیست، چون ده سال است که به نبودنت عادت کرده ام !
ده سال است که به جا ی خودت قاب عکست کنارم مینشیند و من به رسم بچگی هایم
لبهایم را روی پیشانی اش می گذارم و می بوسم .همانجایی که همیشه سربند یا حسین داشت !
خوش انصاف قول داده بودی که برای جشن الفبایم از سفر برگردی !
مگر خودت نگفته بودی دوست داری با سواد شدنم را ببینی ؟
مگر نگفته بودی دوست داری جشن تکلیف و چادر سر کردنم را ببینی ؟
حالا خیلی خوب با سواد شدم ! به سن تکلیف هم رسیدم ! تازه چادر هم سرم میکنم
همانجور که تو دوست داری !
اما تو نیستی که ببینی !!
کاش امروز هم بودی تا من هم مثل خیلی ها میرفتم گل فروشی و برایت گل مریم میخریدم .
کاش بودی تا امروز به جای عکست پیشانی بلند خودت را می بوسیدم !
بابای خوبم ببخشید ، اصلا قرار نبود گله و شکایت کنم . هم به خودم، هم به مادر قول داده بودم .
اما چه کنم ؟ نبودنت بدجور طاقتمان را چوب میزند ...!!
هوا تاریک شده است ، باید بروم . هر چند که دل کندن از مزارت سخت است اما باید بروم !!
باید برای نماز مغرب و عشاء مسجد باشم !
دختر کوچولوی بهانه گیرت، سه روز مهمان مسجد و خداست !!
خیلی برایش دعا کن !!
--------------------------------------------------------------------------
غروب و دلتنگی ها... دوباره در سفری
قرار بود بیایم نشد مرا ببری
دلم گرفته، برایم جنوب بفرست
کمی صدا و اگر شد نگاه مختصری
به یاد تو گل سرخی نشسته در گلدان
اگر چه نیستی اما همیشه در نظری
برای پنجره یک شاخه اطلسی مانده
برای مادر هم بغض ماند و چشم تری
تمام سال برای تو منتظر ماندم
به جز پلاکت اما نمانده بود اثری
پرنده غمگینم! بگو کجا رفتی
قرار بود که در باغ سیبمان بپری
سکوت خانه تکان خورد، یک نفر در زد
بیا بگو به من این مرتبه تو پشت دری