شــ کـــ ســ تــــ ه ام !
در دلم هر غروب می ریزم، غصه های تمام عالم را
زیر و رو می کنند پنداری، در درونم هزار و یک بم را
سال هفتاد و چند خورشیدی، مردی آمد غریب و خاکی پوش
پشت هم هی مثال می آورد، زینب و کوفه و محرم را
مادرم گریه کرد و فهمیدم، گریه یعنی پدر نمی آید
بچه بودم پدر! نفهمیدم، واژه ای مثل جنگ مبهم را
با همان دست کوچکم رفتم، پاک کردم نگاه خیسش را
قول دادم که خوب تر باشم، برندارم مداد مریم را
بعد از آن هی سپیدتر می شد،موی مادر و قصه هایش آه!
اینکه بیژن به چاه افتاده ست، این که دیوی سیاه رستم را...
در همین کوچه ها قدم می زد، مادرم با پدر که باران بود
آه! شاید هنوز یادش هست، کوچه آن خاطرات نم نم را
"عبدالحسین انصاری"
دلگیر نوشت 1 :
بین کلاس اول و دوم بود که دیدمش. توی سلف.
اشاره کرد که برم سمتش.
رفتم. زل زد توی چشمام و گفت :
تو می دونی این مقنعه رنگ روشنت باعث انحراف جوونا میشه ؟!!
گفتم : من ؟!! اما مقنعه ام رنگش آبیه... خیلی هم روشن نیست !!
گفت : تو که چادر سرت میکنی باید رعایت کنی. این مقنعه با شلوار لی ... شهدا خون دادن که امثال من و
تو ... بد نیست یه وقتایی به بهشت زهرا هم سر بزنی تا خیلی چیزا یادت بیاد ...
هیچی نگفتم.
اما داغی یه آه، هنوزم که هنوزه مونده روی دلـــــــــــــــم !!!
خدا، از دست بعضی از بنده هات دلگیرم !!!!!!
دلگیر ........
دلگیر نوشت 2 :
تو که باشی ...
من سرپا می مانم ! مثل درخت ...
نباشی حال و روزم همین است ... شکسته ...
دلگیر نوشت 3 :
تمام بابا های توی دفتر مشق کلاس اولم را خط زدم ...!!!!!!!!