من دست راست بابا ام ...

نامه ای به بابا ...
این دفتر هم تمام می شود
و گیلاس های سرخ حیاط همسایه همچنان نصیب ظرف بلور
و مادر همیشه یادش می رود وقت سلام سحر
مرا بیدار کند تا مثل خودش وضو برای جانماز و سجاده بگیرم
نه اینکه نخواهد، دلش نمی آید چشم های بابا ندیده ی مرا وقت نوازش اذان به چشم های بارانی
خودش بیندازد ...!
مادر همیشه یادش می رود بغض عکس تو را وقت تمیز کردن قاب عکس روی همان تاقچه ی بی آیینه
و شمعدان بگذارد و از چشم اشک آلود خودش پنهان کند جست و جوی کودکی مرا و من که همیشه
یادم هست تو بوده ای بابا و هستی ...
بابا فقط چند برگ از دفترم مانده است ! و مشق هایم تکرار کلمات غلطی نیست که معلم وقت امتحان
با همان خودکار قرمز که از خون تو سرخ تر نبود پای واژه هایم را تاول بزند !
بابا خواستم نشانش ندهم !
نشان مادر ! اما مادر این را خوب یادش بود زخم بی بابا بودن مرا ...
و خدا هر روز از آسمان روی قامت صبر مادر هزارکارت هزارآفرین می ریزد و من چقدر دلم می خواست
از همان کارت های هزارآفرین داشته باشم و بگذارم کنار قاب عکس تو همان گوشه ی سمت راست
کنار همان بازوی بی دست !
بابا این عکس را عمو صادق گرفته است، یادت هست ؟
به عمو گفته بودی : پسر که ندارم اما دخترم دست راستم می شود. بابا هنوز با دست چپ مینویسم!
اما راست راست راه می روم ...!
عمو صادق به من نگفت اما به مادر گفت که پاهایت را بخشیدی به توپ ... نه توپ پلاستیکی راه راه
به توپ تانک ...
بابا دفتر مشقم امروز دوباره از خودکار سرخ بی رنگ یک علامت ضربدر گرفت و آرزوی کارت صد آفرین
روی دلتنگی چشم هایم و گوشه راست قاب عکس تو ماند !
بابا نمی دانم چرا هر وقت، وقت نوشتن به جای مشق هایم یادم می رود تکرار کنم کلمات بی قافیه ای
که شعر نمی شود برای دلتنگی ام !
بابا عمو صادق هنوز می گوید که من مرد خانه ام ! بابا مرد خانه چند بخش است ؟؟!
مادر می گوید چهار بخش مثل چهار شانه ی تو ...
بابا عمو صادق قول داده تو بیایی. ریسه های رنگارنگ و اسفند بیاورند و بیندازند روی شانه های من
و من باید این دفتر مشقم که دارد تمام می شود را جلوی پای تو قربانی کنم !
بابا ! امروز شانزده سال و هشت ماه و نه ورز و چهارده ساعت و ...
چند لحظه دیگر مانده ... امروز قرار است تو بیایی با چهار شانه ای از چوب و پرچم با قامتی راست
مثل من که دست راست توام ... بابا خانه را ببنین ! پر شده از بوی بنفشه و اسفند اما عمو صادق
نیست. آن روزها که هر روز دفترم دستش بود نفس هایش ماسیده بود و تاول هایش به چشم هایم
دهن کجی می کردند ! مادر گفت : عمو صادق شیمیایی است. بابا شیمیایی چند بخش است ؟
نوعش را نمی گویم! میدانم خردل، نه تاول زا... چهار بخش نه سه بخش ؟!
بابا یعنی تو می آیی ؟ آخر عمو صادق رفته است ! مادر می گوید پیش تو می آید ؟ مگر قرار نیست
بیایی پیش ما ؟!
بابا مادر یادش رفته بود وقتی روی جمجمه ی تو بوسه زد، گریه کند!
حالا من چهار شانه ی تو را روی دست هایم علم کرده ام ! بابا مادر دنبال دست راستت می گردد ...
دنبال من !
بابا چهار شانه ات روی شانه ی من است ! راستی یادم رفت بگویم مادر یادش رفت وقتی دکمه ی
پیراهنت را بویید بند دلش را را جدا کند !
بابا مادر دلش گرفته است، دل من هم بابا و دفتر همان که دارد تمام میشود ...
این صفحه آخر نیست این دفتر آسمانی تر است ...
بابا سمت راست قاب عکس تو ایستاده ام همان که تو می خواستی دست راست ... راست راست
بابا مادر یادش مانده که این دفتر تمام نشدنی است
پر از مشق های من
پر از نانوشته های من
پر از تو، پر از عمو صادق
پر از چهار شانه ی چوب و پرچم
پر از نبودنت ...
پ.ن : طولانی بودنش را بگذارید پای اشک هایم ...!